اثر انگشت

مشخصات بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

بعضی چیزها آدمو زود پیر میکنه

پیر که نه بعضی چیزها بعضی حوادث بعضی حضورها یه خستگی عمیق توی وجودت میذاره 

یه چیزی شبیه کوفتگی ... کوفتگی که بیشتر از هرچیز توی چشمات دیده میشه انگار با تمام وجود کوفته شده 

اصلا انگار دلشون میخواد بخوابن برای همیشه ... یه چیزی که با گریه حل نمیشه یه چیزی که نمیدونم چیه

چیزی که خیلی وقت بود توی چشمای خودم میدیدم و حدس میزدم طبع بلغمیم غلبه کرده و باید چیزای گرم بخورم تا خوب شه یا فک میکردم کم خوابیدم اما نه این خیلی کقته که هست 

این خستگیو امروز تو چشمای آزاده نامداری هم دیدم من نمیشناسمش اهل سرک کشیدن و پرسه زدن تو.حاشیه هم نیستم چیزی که میدونم اینه که این روزا خیلی مخالف داره من فقط یادمه دبیرستانی بودم تازه ها رو میدیدم و این شکلی نبود ... رفتم پیج اینستاش و تا آخرین عکس یا به نوعی اولینش رفتم اما نبود ... پاک شده بود ... اولین عکس پیجش بازم نگاهش همین بود ...

اینجا بود که فهمیدم چشمای من کوفتگی داره و نه هیچ چیز دیگه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۴
λζά∂ξ

سال بعد میخام منتظر تموم شدن نباشم

این تموما میشه چه ما منتظرش باشیم چه نباشیم ...


دانشگاه تموم بشه راحت شیم

کنکور تموم بشه راحت بشیم

ماه تموم بشه پول دستمون بیاد

هفته تموم بشه برم خونه

یه روز به خودمون میایم میبینیم واقعا عمرمون تموم شد ... البته اگر فرصت کنیم به خودمون بیایم و اگر یهو تموم نشه

یادمه کوچیک که بودم هوس بزرگ شدن و پوشیدن کفشای مامانمو داشتم و کفششو میذاشتم زیر بارون تا تنگ بشه برام ...

حاضرم همه ی وسایلمو بذارم زیر بارون و چندسال برگردم عقب...

حاضرم تا میتونم زیر بارون بشینم و کوچیکتر بشم ...

اما نمیشه این جورش حتی توی قصه ها هم نیومده ...

تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دیگه به فکر تموم شدن نباشم ... 

حتی تموم شدن این کبیسه ی پرمسافر ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۲
λζά∂ξ

آدمای خونه خیلی تلخن ...

حتی نمیشه 

هیچی بیخیال 

من رفتم 

فردا ساعت پنج صبح 

ولی انگار از الان رفتم

آره من رفتم

کاش کمتر تلخ بودن انقد تلخن که با لمسشون پوستت میسوزه

خداحافظ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۲
λζά∂ξ

ما آدما هرکدوم نوع خاص و شدیدی از خودخواهی داریم خودخواهی که حتی شاید خیلی وقتا روابط هیچ کاری نتونن براش بکنن ...

نمیدونم تاثیر چیه ... نمیدونم میشه اینم انداخت گردن یادگیری غلط 

رفتار مادرم خیلی برام عجیبه با اینکه فک میکنم صبرش زیاده و خیلی چیزای دیگه با اینکه واقعا دوسس دارم اما واکنشاش خیلی عجیب غریب میشه ...

این باعث میشه به این فکر بیفتم که ...به این فک کنم که شاید اون همه از خودگذشتگی یه چیزی رو درون 

خودش آروم میکنه 

مثل عشق ... ما فک میکنیم به کس دیگریه اما به نوعی منافع خودمونو توش جست و جو میکنیم

نمیدونم ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۳۳
λζά∂ξ

باز امشب خل شدم ...

خوابم نمیبره

یادمه استاد فنون مشاوره بهمون میگفت باید خیلی سخت باشین نباید با غصه مراجعتون غصه بخورین چون از پا درمیاین شما باید عاقلانه فک کنین

گاهی فک میکنم به درد این کار نمیخورم چون خیلی راحت از پا درمیام و زیاد غصه میخورم از سرشب ده شایدم بیست بار به عکس دختری که خودکشی کرده نگاه کردم و دایما فک میکنم چرا ... 

یعنی چه حالی داشته

چی میشه که یه آدم تصمیمبه این سختی میگیره و بهش حتی عمل میکنه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۱۵
λζά∂ξ

قول میدهم خوب زندگی کنم
اگر بگذارید خودم باشم
قول میدهم خودمــِ خوبی باشم
یک خودمی که به هیچکس ضرری نرساند ... حتی به خودش
دل نسوزانید
ترحم نکنید
غصه ام را نخورید
و فکر نکنید
فکر نکنید

فکر نکنید

فکر نکنید

فکررر نکنید
بخاطر خدا فکر نکنید از خودم بیشتر میدانید چه چیزی برای خودم بهتر است
راحت تر دوستتان خواهم داشت
اگر

تنها

فقط

یکبار برای همیشه

بپذیرید

و

بگذارید

خودم باشم ...

λζά∂ξ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۶
λζά∂ξ

اگر بخوام ازدواج کنم ...

امروز داشتم تجربه روز اول کاریمو برای ارائه به استاد آماده می کردم یه عالمه فکر زد به سرم

اگر بخوام ازدواج کنم ...

کمک به دیگران چطور ممکنه وقتی قراره خودتو درگیر چیزی بکنی که نیمی از وقت و آزادی تو رو خواهد گرفت ...

اینجوری نمیشه باید از اولش شروع کنم ...

میزگرد آدمک های ذهنم دوباره تشکیل شد ...

-          - خب بذار متنو تایپ کنم

-          - توی وبلاگ هم میشه گذاشتش ...

-          - اینو میشه تو اینستا هم گذاشت؟

-          - واسه اینستا باید عکس گرفت ...

-          - کاش ازون صحنه عکس میگرفتم خیلی صحنه غم انگیزی بود شاید دیگه هیچوقت تکرار نشه

-          - چطور میتونی همچین فکری بکنی؟ تو هم یکی از همون ملت به قوله "ژوله" ماسماسک به دستی؟

-          عکس گرفتن از یه بچه توی جوب که هیچکاری هم براش نکردی ؟!!!! و بعد هم با افتخار بذاریش توی محیط عمومی و بگی من چنین چیزی دیدم شما هم ببینید؟ خب که چی؟ تو که دیدی چیکار کردی؟ بیشتر باید باعث شرمندگیت باشه

-          - تنهاش گذاشتم ... خب من ... من کار دیگه ای نمیتونستم بکنم

-          - چرا؟

-          - چون دست و پام بسته س ... چون دیرم شده بود ... مامان بابام همرام بودن اصلا اصلا من یه دخترم چیکار میتونم بکنم ...

افکارمو همینجا تموم کردم ازینجا به بعدش منو میترسونه هیچوقت جرات بیشتر گوش دادن به این آدمکای عیب جو که هیچ توجیه ساختگیی رو نمیپذیرن نداشتم و جلسشونو نیمه کاره ملغی کردم ... میترسم تهش برسه به اینکه منم تنها چیزی که میخوام فقط خودنماییه ...

شما هم ازین آدمک ها دارین؟

 


پی نوشت : میدونم این حرفا شاید هیچ ربطی به ازدواج نداشته باشه ... اما ظاهرشه توش یه چیزایی هس خخخخخخ

دوم اینکه اوقات زیادی افکار آدم از یه جایی شروع میشه و به ناکجا میرسه ... بر من ببخشایید که دوست ندارم افکارمو ادیت کنم ... اینطور فکر کنید که یک آدم وسواسی هست که نظم افکارش براش خیلی مهمه ...

یا حق

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۵
λζά∂ξ

نمیدونم آخرش چی میشه ولی یه حسی بهم میگه که بد نمیشه ...

دیروز اداره بودم و مشغول کارای تعیین جا خوشبختانه برخورد مسئولینم خیلی خوب بود اما جایی که قراره اولین سالای خدمت معلمیم رو بگذرونم دویست کیلومتر با خونمون فاصله داره و خیلی هم میگن بدمسیره ... من که تابحال نرفتم و نمیدونم احتمالا یکی دو هفته دیگه زنگ بزنن و بگن ابلاغمو ببرم اون موقع میتونم برای اولین بار ببینمش ... در ضمن میگن انتقالی گرفتنم خیلی سخته و شاید غیرممکن هرکی پاش برسه اونجا دیگه دراومدنی درکار نیست

دیروز مدام داشتم به این فکر میکردم تا وقتی رفتم اداره و دردسرهای بچه هایی رو دیدم که متاهل و بعضا بچه دارند ... خیلی دردناک بود و غم انگیز ... این که میگم واقعا بودها تراژدیی بود برای خودش

خدا رو شکر کردم هزار مرتبه شکر کردم که ازدواج نکردم...

امیدوارم شما ازون مردا نباشید ولی واقعا که بعضیاشون مرد نیستن ... این روزا دخترا خیلی تحت فشارن برای مسئولیت بیرون خونه و داخل خونه دیگه غرولند مردها و اذیتاشون خداییش زیادیه ... خب اون بنده خدا چیکار کنه که اینجوری شده و انتقالی نمیدن بهش ؟

اگه یه روز خواستین شوهر بشین شوهرای خوبی بشین ... حمایتگر باشید نه مثل بچه ای که آبنباتشو ازش گرفتن :|

اونجا کسی بود که شوهرش بهش گفته بود یا انتقالیتو درست کن یا ما به درد هم نمیخوریم :| :| :|

یه بنده خدایی بود که با همه درگیری مدارکش دنبال کسی بدتر از خودش میگشت و میگفت توروخدا شوهرم اومد وضعیتتو بهش بگو بدونه وضع ما اونقدرام بد نیست :| :| :|

من موندم این مردایی که تو فیلما میرن تو دهن اژدها پس کو؟


پی نوشت : قصدم از ارسال این مطلب چیز دیگه ای بود اصلا چیز دیگه میخواستم بگم ...

علاوه بر اینکه خوشبحالم که آقا بالاسر ندارم میخواستم بگم نمیدونم آخرش چی میشه ولی میدونم بد نمیشه چون خدا همیشه آخر قصه هامو خوب تموم کرده مرسی خداجون دلم فقط به خودت قرصه و اصلا ناراحتی محل خدمتمو ندارم :*

مطمئنا خیری درش هست :)



بعدا نوشت اون قسمت که گفتم بعضیاشون مرد نیستن رو اصلاح میکنم چون مرد بودن یک مزیت نیست صرفا یک واژه س برای نامیدن یک جنس از انسان پس : "بعضیاشون واقعا آمادگی تکیه گاه کسی بودن رو ندارند و نباید ازدواج میکردند ."

طول میکشه تا توصیفی که بشه جایگزین این کلمه(مرد) که روزگاری درااااااااااز معنای خاص و منحصر به فرد داشته رو پیدا کرد ولی نشدنی نیست ؛)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۳:۵۱
λζά∂ξ

ادامه تحصیل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۰
λζά∂ξ
بدجوری عجیبه ... خیلی بد
اصلا این روزا حال خودمو نمیفهمم
چی میخوام از زندگی گیجم انگاری که گم شدم توی این همه هیاهو که خودم توی زندگیم به راه انداختم ...
دیگه حتی به تئاتر علاقه ای ندارم و به حرمت همگروهیام دارم ادامه میدم تا فقط تموم بشه این دوره و دیگه نرم ...
حتی نمیدونم این حسم چقد دووم میاره ...
چرا آزمون ارشدو شرکت نکردم خیلی ناراحتم ... چرا دانشگاهمون انقد بی برنامه س ... چرا چرا چرا
چراهایی زیادی توی ذهنمه
چرا باید ازدواج کنیم و این همه فشار برای چیه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
واقعا چی میخوام از زندگی ... این چه انقلابیه که توی وجودم به پا شده
فکر یک سال آینده منو به وحشت میندازه واقعا وحشتناکه
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۴۹
λζά∂ξ